چگونه نان رمضان را در منزل آماده کنیم؟

وقتی برای اولین بار خواستم نان رمضان درست کردم رسپی درست درمونی پیدا نکردم. از یک سایت که کلی زیرش تعریف و تمجید بود دستور را برداشتم و درست کردم، نان رمضان شد با همان پف و با همان شکل و قیافه ولی قابل خوردن نبود:) دومین بار دستور رو خودم عوض کردم که به یک شیرینی خشک رسیدم که مزه متفاوتی داشت و البته قابل خوردن بود 🙂 ولی دفعه سوم و چهارم بهتر شد فقط زود بیات می‌شد. دیگه فرصتش پیش نیامد درست کنم تا رسید به رمضان امسال که با سایت بهاره عزیز و مهربون آشنا شدم درسته رسپی نان رمضان را نذاشته بود ولی با کلیات شیرینی پزی آشنا شدم. دستوری که برای نان رمضان استفاده می‌کنم از رسپی خانم شادی خاکسار است. همیشه طبق همان رسپی، منتها با یکی دوتا تغییر جزئی درست می‌کنم و در نهایت هم با شف جواد جوادی عزیز آشنا شدم که یک نکته خوب تو خمیر گفته بودن البته ایشان طرز تهیه خمیر پیتزا را گذاشته بودن ولی به نظرم کلی آمد و ازش استفاده کردم و راضیم 🙂

ادامه مطلب

خانه من کنار راه است

 خانه من کنار راه است رهگذر باش
رهگذر خانه دل باش
من و دل، تنگ‌های غروب هر دو جلوی ایوان خانه منتظرت می‌نشینیم
گویی هر غروب باد عطر تو را با خود می‌آورد که دل اینگونه آرام می‌گیرد
چراغ خانه را هر شب برای تو روشن می‌گذارم
شاید شبی بیاید که بیایی

ای عجیب قشنگ من!
ای عجیب قشنگ من!

دلهای ما عجیب به هم خوگرفته است
یادت می‌ماند که
خانه من کنار راه است

پنج شنبه ۱۳۹۸/۰۱/۲۲
ساعت: ۱۸:۳۴

قاعده بازی

زمان در راستای خود چون برق و باد در جریان
سالهایی که هدایت می‌شوند رو به جلو
روزهایی که دوان دوان در پی هم می‌آیند
آری عمریست که بر ما گذشت و می‌گذرد

آینه دروغگوی خوبیست
کاغذهایی که پراکنده شده‌اند روی کف اتاق، از گذر زمان‌هایی می‌گویند که خیلی دورند دور دور
سخت است دیدن چین و چروک و فرسایش جسم
این قاعده بازی این دنیاست

چند صباح دیگر ناقوس زمان برای من به صدا در‌می‌آید
و این عادلانه نیست

عادلانه نیست که هنوز دلی به دل من خود را نباخته است
عادلانه نیست که هنوز چشمی در پی چشمان من نگران نیست
عادلانه نیست که هنوز هم اشتباه می‌‌کنم شاید او دوستم داشته باشد

شنبه ۱۳۹۷/۱۰/۲۲

ساعت ۱۶:۰۰

کاغذ سفید

هر بار کاغذ سفید‌ ی مقابلم میگذارم تا از تو بنویسم تا برای تو بنویسم

نه قلم می‌نویسد

نه کلمات می‌آیند

امتداد افکار، ممتد می‌شود

کلمات سهمی در دنیای سکوت تو ندارند

گو اینکه تو همه کلمات و سکوت هستی

 

پس بگذار تا بخوانمت واژه به واژه

بگذار تا صرف‌ات کنم به مهمترین فعل جهان

بگذار، بگذار تا بخوانمت

بخوانمت که سفیدی همه کاغذها از آن تو شود

 

پاییز

در رقص کنان برگان زرد و نارنجی هویدا می‌شوی
هوکنان از در و پنجره وارد می‌شوی
شب با تو دراز و زیباست
قدمزنان در کوی و برزنهای خیس و نمناک با برگ فرشان رنگارنگ
آوای تو طنین انداز است در هر جا

 

پاییز ۹۶

روزگار

باز صدای رویاهای طلایی در خواب شیرین می‌پیچد
صدایی که هیچ کس جز تو را یارای شنیدنش نباشد

روزگاری که سخت می‌گذرد جز به خواب
دغدغه ام بیداریست
طلوع خورشید وارونه است معنایش برایم

مهره تسبیح رو مهره دیگر می‌افتد و باز تکرار ملال و درد
چندیدن بار باید این تسبیح رو بگردانیم تا شود تمام؟

دیریست که رویا هم کابوسیت مثل بیداری
تلخی ابدیست همه ایام این دوران

 

بهمن ۹۶

شب چراغانی تچن – سال ۹۵

سال قبل توی مطلب شب چراغانی تچن – سال ۹۴ از دوستان خوبم درخواست کردم که مطلبی، داستانی، نوشته‌ای، عکسی، نقاشی‌ای راجبه یلدا بنویسن منتها چون دیر اقدام کردم نتونستم از دوستان زیادی بخام، امسال هم اینکار رو کردم و از دوستان خوب بیشتری درخواست کردم که لطف کردن، مطلبی نوشتن و شب چراغی برای تچن روشن کردن که خیلی ازشون سپاسگذارم.

جشن میلاد خورشید مبارک ادامه مطلب

بادبادک باز

بادبادک‌های رنگی در آسمان آبی
زیر تلالو نور خورشید
گویی تمام آسمان را رنگ کرده‌اند آن بادبادک‌ها
ولی در درونم سیاهی اوج گرفته

در پی یک ستایش
مهر نگون بختی زدم به یک کوچه

کوچه ای که ماند و ماند در ذهن، سالیان سالیان
من چشم به آن کوچه، رذالتم را نوشتم
با لکه‌های سیاه روی برف

نه دیگر قصه‌های شبانه آن کوچه را پاک می‌کند
نه دیگر آن درخت انار قبرستان

بعد سالیان
آن کوچه
آن لکه‌ها
آن برف‌ها
باید تمام می‌شد
باید یکجا تمام می‌شد

لیک تو نیستی، لیک آن کوچه نیست
ولی من در پی یادگاری تو
در پی تمام کردن یک خط
راهی شده‌ام
راهی دراز است
معکوس و وارونه

دستانم را خراش می‌دهم
بادبادک باز می‌شوم بعد از آن کوچه
در پی یک لبخند محو از یادگاریت
لیک این بار این منم که می‌گوید: تو جون بخواه

برگرفته از کتاب بادبادک باز – خالد حسینی

جمعه ۹۵/۰۶/۰۵
ساعت ۲۲:۰۰